
رزيتا منجمي
باز
هم زندگي....
اين نمايشنامه زندگي است
بازيگر
تويي
تماشاگر تويي
نويسنده داستان تويي
خواننده موسيقي متن تويي
همهٔ
اينها تو هستي
«تو يكي!»
اُمثو
در كوچهها و خيابانهاي شهر قدم ميزنم، به چهرهٔ
مردماني كه از كنارم ميگذرند بيشتر دقت ميكنم، بعضي
ميخندند، بعضي غمگيناند، بعضي انگار مبهوتاند. غم و
شادي بر چهرههاشان نشسته اما نه به مساوات حتي
كودكان. دنبال ردپاي زندگي مي گردم، اما مگر زندگي
ردپايي دارد؟! ـ آري، آري دارد.
پاي صحبت قديميترها كه مينشينم حس ميكنم كه زندگي
آن دورترها و ديرترها چقدر با اين روزهايي كه در آنيم
توفير داشت، پدرها و مادرها به سقفي بالاي سر راضي و
خشنود بودند و بچهها چرخ چوبي دست ساز دلخوش! اما همه
شاد. اما امروز آواز زندگي مصرفي چنان گوش دنيا را پر
كرده كه حتي بچهها هم با داشتن اسباببازيهاي مد روز
بازهم شاد و راضي نيستند، ديگر بماند كه بزرگترها چه
ميخواهند و چه ميكنند... چرا؟
اگر باور داشته باشيم كه تفاوت انسانها وابسته به درك
و فكرشان است ـ چرا كه همگي با خلقتي يكسان از نظر
دارا بودن ابعاد جسمي به دنيا امدهاند ـ پس براي
رسيدن به آرامش كافي است رجوعي به درونمان كنيم كه
همهٔ ناآراميها و كمبودهاي دروني آدمي با دارائيهاي
بيشتر مرهم پذير نيست، هر گاه درونمان تحول پذيرفت
گامي به سوي شادي واقعي و دائمي برداشتهايم. توجه بيش
از حد به زندگي مادي و پرداختن به آن به نوعي خود
فريبي و يا به عبارت بهتر فرار از واقعيت خود واقعي
است، ايجاد صورتكي شاد، بي لمس شادي واقعي. كاش ياد
بگيريم كه نقابها را از چهرههامان برداريم و هماني
باشيم كه هستيم.
باور كنيم كه هر كدام از ما فقط يك بار فرصت زندگي
داريم، بدون تكرار، بدون بازگشت. در همين زندگي كه
نقشي در آغاز و انجامش نداشته و نداريم، لحظههاي
گرانبها و با شكوهي ميتواند باشد كه ما خالقش باشيم.
كاش از آن دسته آدمها نباشيم كه فقط زندگي ميكنند كه
به پيري برسند و آن وقت منتظر مرگ بنشينند ـ مثل هر
موجود ديگر زوال پذيري ـ بلكه زندگي كنيم تا رشد كنيم،
ريشه دهيم و بالنده شويم آنقدر كه مرگ را هم به عنوان
اوج يك دگرگوني بشناسيم نه فناپذيري مطلق و تباهي.
نمونه اين زندگي را در آناني كه جان خود را در راه
هدفي والا به مخاطره انداخته و به قولي شهامت
داشتهاند بسيار ديدهايم. وقتي جواني براي نجات غريقي
از جان خود و از همه اميال شيرين دنيايياش ميگذرد
حتما به آن درجه از بالندگي روحي رسيده تا از مرگ
نهراسد و به آن به عنوان نقطه پايان نگاه نكند، به
گمانم اين منتهاي جاودانگي است. در واقع زندگي فرصتي
براي پرورش ذهن و روح انسان هاست، فرصتي براي به بلوغ
رسيدن ذهن آدمي. همانگونه كه جسم براي گذار از كودكي
نيازمند بلوغ است، روح هم نيازمند اين تحول است وگرنه
در حيطهٔ زندگي حيواني خواهد ماند، كاش از اين فرصت
زندگي براي تعالي و شكوفايي استفاده كنيم، كاش اين ظرف
خالي زندگي را كه از ابتدا به ما سپرده شده با
تواناييها و اقتدارمان پر كنيم. كاش باور كنيم كه
زندگي حركت دائمي انسانها در فاصلهٔ روزها و شبهاست،
نه فقط روز را به شب و شب را به روز پيوستن، چرا كه
زندگي بيحركت و بي جستجو چيزي جز زندگي نباتي نيست كه
از شأن آدمي فاصله بسيار دارد. هر چه تلاش و تكاپو و
حركت انسان بيشتر باشد تجربهها و اندوختههايش ژرفتر
خواهد بود، با نگاهي به تجربههاي پشت سر در خواهيم
يافت كه حتي تلخترين تجربههايمان چقدر در تعالي
آگاهي هايمان و بالندگي وجودمان مؤثر بوده است.
كاش يادمان بماند كه از گذشتهها گذشتهايم و رسيدن به
آينده وعدهاي حتمي نيست، پس خود را به مرور مداوم
ديروز و اميد دائم فردا بسپاريم و امروز كه درآنيم به
عنوان حق و سهم مسلم خود از زندگي دريابيم و ان را
مقدس شمريم و تا ميتوانيم آرايندهٔ آن به بهترين و
زيباترين شكل باشيم، نقصهاي وجودمان را كامل كنيم،
انديشههايمان را پرواز دهيم تا آرزوي محقق نشدهاي
برايمان باقي نماند.
براي رسيدن به شادي واقعي روحمان را وسعت
ببخشيم.
در وجود هر كس
راز بزرگ نهان است
داستاني
راهي
بيراههاي
طرح افكندن اين راز
راز من و راز تو
راز زندگي
پاداش بزرگ تلاشي پر حاصل است
«مارگوت بيكل ترجمه احمد شاملو»
آذر 86
................................
رزيتا منجمي
نشاني: شفت، خيابان وليعصر،انتهاي كوچه طوافي، مطب دكتر
مهيار منجمي،
تلفن: 7824211ـ 0132